هذیان نویسی راهی برای برون‌ریزی ذهنی و کمک به خلاقیت

مقدمه:

هذیان نویسی راهی برای برون‌ریزی ذهنی و کمک به خلاقیت یکی از آموزش های مفید و دوست داشتنی بود که در محضر استاد شاهین کلانتری بودن باعث می شود که همیشه در حال یادگیری باشید. وقتی در مسیر یادگیری قرار می‌گیری، با مطالب جدیدی روبرو می‌شوی که گاهی برایت آنقدر جذاب هستند که هضم کردن آن مطلب چندین ساعت طول می‌کشد. هذیان نویسی یکی از این آموزش هاست.  

 

تعریف هذیان نویسی:

به این معنی که کلمات نامرتبط و غیر قابل باور بگونه‌ای در کنار هم می‌نشینند و داستانی را شکل می‌دهند که باور کردن آن موضوع در هر صورت غیرممکن است. باید فقط بنویسی و داستان غیرقابل باورت را شکل دهی گاهی صحنه‌ها آنقدر مضحک و خنده‌دار جلوی چشمات نمود پیدا می‌کند که تصورش هم خنده‌دار است. به اشیاء جان می‌بخشی، با حیوانات اتفاقاتی را رقم می‌زنی. مانند کارتون و فیلم‌های تخیلی و در نهایت خودت باور نمی‌کنی این مطلب را تو نوشته‌ای.

ایده بسیار جالبی است هم داستانی را که تعریف می‌کنی و در قالب اتفاقات عجیب و قریب بیان می‌کنی و هم انگار کلمات مسلسل وار پشت سر هم می‌آیند که فقط تو آنها را بنویسی.

نیاز به فکر کردن نداری فقط بنویس و در نهایت می توانی قصه‌ات را بخوانی و از خواندن آن تعجب کنی. آن قصه فقط برای خودت معنی دارد و شاید دیگران عکس العمل های متفاوتی را نشان دهند. ولی این را بدانید که این قصه یک قصه‌ی واقعی نیست فقط تمرینی است برای اینکه خلاقیت تو را شکوفا کند و در نوشتن مهارت تو چندین برابر شود.

 بنابراین اگر دوست دارید در نوشتن خلاقیت چاشنی کارتان شود این روش را حتما امتحان کنید. نمونه ای از هذیان نویسی را در اینجا برایتان می‌نویسم.

چگونه هذیان نویسی را شروع کنید؟

چند کلمه را در نظر بگیرین که هیچ ربطی به هم نداشته باشند : سنجاقک، شال گردن، توپ ، شنا، جاده، بشقاب، گل، سوزن، تشک، جارو، سوسک، خانه

حال با ترکیب این کلمات در جملات پشت سر هم شروع به نوشتن کنید:

شبی طولانی در حالی که با بشقاب گل سر زیبایی را درست کرده بود شال گردن زیبایی را بافت و به گردن سنجاقک انداخت. سنجاقک شنا کنان در دریای مواج ادامه داد تا اینکه به تشکی برخورد کرد که تمام جاده را با خاک یکسان کرده بود. سوزن را برداشت و تند تند به سوراخ کردن دیواری در دریا ادامه داد تا تونل بزرگی را درست کرد.

نور امید در شنا کردن سوسک به جریان افتاد و در حالی که جارو را برداشته بود با توپ بازی میکرد و خانه را همچنان زمین چمنی با گل هایش سوراخ سوراخ کرده بود . سوراخ آخری بقدری بزرگ بود که آن طرف دریا را می توانستی ببینی. دریا چقدر زرد و نارنجی شده بود از سس هایی که دختر در آب انداخته بود. اضافه های سس را که در دل دیوار مانده بود بر روی غذایش مالید و به شناکردن ادامه داد.

بوی پیتزای خانگی همه جا را گرفته بود و درون قابلمه سوراخ سوراخ قرمز رنگ پر شده بود از لباس های نشسته اش. همینطور که ادامه میداد روبرویش نوشته ای دید با اشک چشم مورچه نوشته بودند تو چرا به اینجا آمدی. دخترک سوار بر سنجاقک فورا آنجا را ترک کرد و با شال گردن متحرک خودش بشقاب را تمیز کرد و دوباره روی تشک دراز کشید. چشمانش باز نمی شد از بس خسته از کارهای روزانه شده بود. به سوی کتابخانه اش رفت و موش را دید که در حال جستجوی کتاب مورد علاقه اش است.

خواست به او کمک کند ولی موش کتاب را برداشت و به سرعت به اتاق خودش رفت. بالاخره تصمیم گرفت بخاطر اسب هم که شده ارگ بزند. ولی دستهای مارمولک بر روی ارگ امان از صدای گوش خراش دخترک بریده بود. تصمصش را گرفت به محض اینکه به سمت پیانو رفت کلاویه های پیانو شروع به حرکت کردند و از در بیرون رفتند. چرا دلیلش را نمی دانست به دنبال آنها دوید ولی سوار ترن هوایی شدند و به دوردست ها فرار کردند. دیگر نمی دانست چه کند.

چرا باید به یک خیابان پراز اندوه قدم بگذارد . برای رسیدن به روزهای بلند و دوست داشتنی چرا باید سفر به ماه کند. شب بود ولی همه جا روشن بود. شاه کلید قصه ها درست روبروی پنجره اواز می خواند و زمزمه میکرد. در کنارش مرغ و خروسهای پابرهنه نشسته بودند و بال میزدند و همنوازی می کردند. چقدر جلوه ی شکوه انگیزی داشت پرواز شتابان اندیشه ها در مقابل چشمانش . وقتی که دنبال میکرد فکرهایش را که به کدام سو می روند و صدای آواز همچنان به گوش میرسد.

 

 

برای خواندن مقاله ۵ نکته مهم برای اینکه چگونه در نوشتن پرانگیزه باشیم بر روی لینک کلیک کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *